تبليغاتX
آموزش و تفریح برای ایرانیان

آموزش و تفریح برای ایرانیان

آموزش و تفریح برای ایرانیان

جوک و لطیفه

                                 یه سری دیگه جوک های جدید


پدر براي اولين بار ديد كه دخترش به جاي اينكه دو ساعت با تلفن

 حرف بزنه بعد از يك ربع حرف زدن تلفن رو قطع كرد. پدر پرسيد:

كي بود؟ دختر جواب داد: شماره رو عوضي گرفته بود.


 يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر...وقتي برميگرده رفيقش ميگه

خب سفر خوش گذشت؟؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم

 هي مي گفتن لنگرو بندازين تو آب


پسر: اگه صد ميليون از بانك برنده بشي چيكار مي‌كني؟

پدر: پاريس، ويسكي، جنيفرلوپز! پسر: اگه نشي چي؟ پدر: خونه، عرق سگي، ننت!


مرد به سرعت به خانه امد و فریاد زد زن ساکتو ببند .من همین الان

 

۱۰ میلیون دلار برنده شدم . زن : ساکها رو برای ساحل ببندم یا کوه .

 

 مرد : مهم نیست فقط ساکتو ببندو از جلو چشام دور شو



حوا وقتي زن آدم شد پنج تا شانس آورد: مادر شوهر نداشت،

 

خواهر شوهر نداشت، هوو نداشت، جاري نداشت، شوهرش آدم بود


به کار رفته در ساخت زنان: گوشت و استخوان 40 تا 60 کيلو.

 لوازم آرايش يه من. عشوه چهل خروار. قر و فر 50 دور در دقيقه.

زبان 14 متر. توانايي بيان 2000 اسب بخار. قدرت اشک ريزي 5ليتر در ساعت.

منطق 2 گرم در کل. عقل نيم مثقال. لجبازي به اندازه کافي .


بچه:مامان نهار چي داريم؟ مادر با عصابنيت:زهر مار بچه:

اخ جون از شر املت راحت شديم


 بچه به معلم ميگه: خانوم معلم، من از شما خوشم مياد، معلم ميگه:

من حوصله بچه مچه ندارم، بچه ميگه: خوب جلوگيري مي‌كنيم


پزشکی در حال دادن کنفرانس بود و در حین صحبت هایش گفت:

 من چهل سال است که طبابت می کنم و هنوز کسی از طبابتم

 گله ای نداشته . رندی از میان مجلس گفت: آقای دکتر مگه مرده ها

هم می تونن حرف بزنن


 ژاپنی یه میره قزوین وقتی که بر میگرده، ازش می پرسن: قزوینی ها را

 

چه طوری دیدی؟ ژاپنی یه میگه: در قزوین تاتاشی ، تو شه

 


یکی از آدم خواران پیش حکیم باشی رفت و گفت: حکیم باشی به دادم برس.

معده ام بدجوری می سوزه. حکیم باشی با خونسردی گفت: چیز مهمی نیست.

فورا یه مامور آتش نشانی بخور ، خوب می شی


معلم از دانش آموز پرسید: اگه تو هشت تا سیب داشته باشی، و بخوای با برادرت آنها

 را نصف کنی ، چند تا باید به او بدهی؟دانش آموز زرنگ گفت: دو تا. معلم گفت:

 مگه تو حساب بلد نیستی؟ دانش آموز با شیطنت گفت: چرا آقا ولی برادرمون که بلد نیست


گارسن وقتی که مرغ را برای مشتری می برد، دستش راهم روی آن گذاشته بود.

 مشتری ناراحت شد و گفت : گارسن چرا کثافت کاری می کنی ؟ گارسن گفت:

آخه نمی خواستم واسه ی دومین دفعه به زمین بیفته


به قل مراد  می گن : فیلم عروسی ات را بیار ببینیم.  میگه: نمی شه. می پرسن :چرا ؟

 قل مراد می گه: آخه آخرش صحنه داره

 


ارسال لينک اين مطلب براي دوستانتان در ياهو

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:54  توسط مـــو نـــا  | 

جک های خنده دار

یه آبادانیه با یه فرانسویه راه میرفتن، فرانسویه می گه: ما ایفل رو ۱ ماهه ساختیم، فلان جا رو ۲ ماهه، خلاصه، هی گفت و گفت تا این که آبادانیه چشمش به برج آزادی افتاد، یهو گفت: ای بابا، این که الان اینجا نبود!!!

*********************************************

از یکی میپرسن: چند تا بچه داری؟ 4 تا از انگشتاشو نشون میده، میگه: 3 تا! ملت کف میکنن، میگن: بابا اینا که 4تاست؟ یکی انگشت کوچیکشو نشون میده، میگه: این بچه همسایمونه، ولی همیشه خونه ماست

*********************************************

آبادانیه میخواسته بره خواستگاری، دیرش شده بوده حواسش پرت میشه شلوارش رو پشت و رو میپوشه و با عجله میدوه تو خیابون، یهو یک ماشین میاد میزنه درازش میکنه وسط خیابون. رانندهه میاد بالا سرش، میگه: طوریت که نشده؟ آبادانیه یک نگاه به سر تا پاش میکنه، چشمش میافته به شلوارش، میگه: چی چیو طوری نشده، ولک زدی حسابی پیچوندی

*********************************************

آرداواس بعد بیست سال از آمریکا برمیگرده ایران و یک ساندویچ فروشی میزنه. روز اول، یکی میاد میگه: قربون دستت، یک ساندویچ سوسیس بده. آرداواس که هنوز خوب از حال و هوای دیار کفر درنیومده بوده، میپرسه: "تو گو" بدم؟ یکی شاکی میشه، میگه: نه مرتیکه، تو نون بده!

*********************************************

یکی تو یک شب برف و بورانی داشته از سر زمین برمیگشته خونه، یهو میبینه یکجا کوه ریزش کرده، یک قطار هم داره ازون دور میاد! خلاصه جنگی لباساشو درمیاره و آتیش میزنه، میره اون جلو وامیسته. راننده قطاره هم که آتیشو میبینه میزنه رو ترمز و قطار وا میسته. همچین که قطار واستاد، او یک نارنجک درمیاره، میندازه زیر قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار میشن! خلاصه اونو رو میگیرن میبیرن بازجویی، اونجا بازجو بهش میتوپه که: مرتیکه خر! نه به اون لباس آتیش زدنت، نه به اون نارنجک انداختنت! آخه تو چه مرگت بود؟! طرف میزنه زیر گریه، میگه: جناب سروان به خدا من از بچگی این دهقان فداکار و حسین فهمیده رو قاطی میکردم

*********************************************

یکی رفته بوده تماشای مسابقه دو و میدانی، وسط مسابقه از بغلیش میپرسه: ببخشید، اینا واسه چی دارن میدون؟! یارو میگه: برای اینکه به نفر اول جایزه میدن. یکی یه خرده فکر میکنه، میپرسه: پس بقیشون واسه چی دارن میدون؟

*********************************************

یکی ساعت سه نصفِ شب زنگ میزنه صدا و سیما، میگه: ببخشید آقا به نظرِ شما الان آقای خامنه‌ای خوابه؟ یارو میگه: نمیدونم ولی احتمالاً باید خواب باشن. یکی میگه: معذرت میخوام؛ ولی آقای رفسنجانی چی، ایشون هم خوابه؟ یارو میگه: نمیدونم ولی یحتمل ایشون هم خواب باشن. یکی میگه : ببخشید ولی آقای احمدی نژاد چی؟ یارو میگه:باید خواب باشن . یکی میگه: پس دمت گرم حالا که همه اینا خوابن یه شو هندی بذار حال کنیم

*********************************************

عملیه شب جمعه‌ نشسته بوده تو حیاط واسه خودش بساط میزونی جور کرده بوده و تو حال بوده، که یهو یک توپ از آسمون میاد میزنه بساط منقل و وافورش رو به گند میکشه. خلاصه بدبخت صاب وافور همینجوری هاج و واج نشسته بوده داشته به شانس گند خودش لعن و نفرین یکرده که یهو صدای زنگ در بلند میشه و حالا زنگ نزن کی زن! جناب عملی با هزار بدبختی، خودشو میرسونه دم در، میبینه پشت در یک بچه ده-یازده ساله واستاده، هی داد میزنه: توپم...توپم! یارو خیلی شاکی میشه، میگه: ای بی ظرفیت! بابا خوب منم توپم... دیگه نمیام کاسه کوزه مردم رو بهم بزنم که

*********************************************

یکی میره قنادی، میگه: ببخشید کیک هفتاد طبقه دارید؟! یارو میگه: نخیر نداریم. فردا دوباره یکی میاد، میپرسه: شرمنده، کیک هفتاد طبقه دارید؟ باز قناده میگه: نخیر نداریم. خلاصه یک هفته تمام هر روز کار یکی این بوده که بیاد سراغ کیک هفتاد طبقه بگیره و قناده هم هرروز جواب میداده که نداریم. آخر هفته قناده باخودش میگه این بابا که مشتری پایس... بگذار یک کیک هفتاد طبقه براش بپزیم، یک پول خوبی هم شب جمعه‌ای بزنیم به جیب. خلاصه بدبخت قناد تمام پنج شنبه-جمعه رو میگذاره یک کیک خوشگل هفتاد طبقه ردیف میکنه. شنبه اول صبح یکی میاد، میپرسه: ببخشید، کیک هفتاد طبقه دارید؟! یارو با لبخند بر لب میگه: بعله که داریم، خوبشم داریم! یکی میگه: قربون دستت، 500 گرم از طبقة بیست چهارش به ما بده

*********************************************

بهمن و علی(اصفهانی) سرباز بودن. بهمن میمیره، علی میره برای خانواده بهمن تلگراف بزنه که بهمن مرده. مسئول تلگراف‌خونه می‌گه: هر کلمه هزار تومان، برای تاریخ و امضا هم پول نمی‌گیریم. علی می‌گه بنویس: بهمن تیر خرداد مرداد !

خشتم 



ارسال لينک اين مطلب براي دوستانتان در ياهو
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 18:52  توسط مـــو نـــا  |